تبلیغات
Fun Magically - مطالب ༺⋆Fake Messiah⋆༻
Fun Magically
یکشنبه 10 شهریور 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻
اول دوم دبستان که بودم توی یه سریال دیدم که مادرا میتونن فکر بچه هاشونو بخونن از همون موقع فکر میکردم مامانم میتونه فکرم رو بخونه!مثلایکی از دیالوگ هایی که بین من مامانم رد بدل میشد بدین شرح بود!
ــ مامان اینو برام بخر!
ــ چیرو مادر؟؟!!
ــ همینو که بش فکر می کنم دیگه!
ــ بسم الله بچه حالت خوبه؟!!
ــ بــلا! من که میدونم توفکرمو میخونی اگه نمیخوای بخری بگو نمی خرم دیگه!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 9 شهریور 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻

دقت کردین همه به چراغ راهنمایی میگن چراغ قرمز؟ |:

تا حالا دقت کردین وقتی خودکارت قطع میشه یه جا دیگه تستش میکنی مینویسه، ولی دوباره جای قبلیش میخوای بنویسی نمینویسه !!! |:




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 9 شهریور 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻
ﻃﺮﻑ ﺩﺧﺪﺭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﺑﻮﺩ،ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﻭﺍﺳﻪ
ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺑﺎﻟﮑﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ
ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ ﺩﯾﺪﻣﺶ،ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺑﺎ ﺣﯿﺎ ﺑﻮﺩ
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺗﻮ ﺑﺎﻟﮑﻨﺸﻮﻥ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﻧﺒﯿﻨﻪ
ﻭﺍﺳﺶ ﮔﻞ ﻣﯿﻨﺪﺍﺧﺘﻢ
ﺩﯾﮕﻪ ﭘﺎﮎ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﻋﺎﺷﻖ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﺖ
ﭼﻬﺮﺷﻮ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ !
ﺁﺧﻪ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﭘﻮﺷﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﻮﻫﺎﺵ...
ﻓﮑﺮ ﻭ ﺫﮐﺮﻡ،ﺩﺭﺱ ﻭ ﻣﺸﻘﻢ،ﮐﺎﺭ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻭﻥ ...
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺎﻟﮑﻦ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺳﺮﺷﻮ ﺁﻭﺭﺩ
ﺑﺎﻻ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﮐﻠﻔﺘﯽ ﮔﻔﺖ :
اسکلﻣﻦ ﭘﺴﺮﻡ،ﺍﻧﻘﺪ ﮔﻞ ﻧﻨﺪﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﻣﺎ ... 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 4 شهریور 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻

معنی معجزه رو موقعی میفهمی که اس ام اس اشتباهی بفرسی امـا  fail  بشه !






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 3 شهریور 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻

از صدای گذر آب چنان می فهمم

تندتر از آب روان عمر گران می گذرد

زندگی را نفسی است ارزش غم خوردن نیست

آنقدر سیر بخند که ندانی غم چیست . . .






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 3 شهریور 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻

جانی ساعت ۲ از محل کارش بیرون آمد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.
چند رستوران گرانقیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود :”ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار”، جانی معطل نکرد و داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.
گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت:” ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.”
گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت:” خودشان می فهمند که من نخوردم!”


اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.
جانی معترض شد ” ولی من هیچکدومو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ” ما آوردیم می خواستین بخورین!”
جانی که خودش ختم زرنگهای روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی متصدی اعتراض کرد گفت:” من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم.”
متصدی گفت :” ولی ما که مشاوره نخواستیم؟!” و جانی پاسخ داد :”من که اینجا بودم می خواستین مشاوره بگیرین!”
و سپس به آرامی از آنجا خارج شد!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 28 مرداد 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻

گیج شدی؟ نه؟




نوع مطلب : طنــز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 28 مرداد 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻




نوع مطلب : طنــز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 28 مرداد 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻




نوع مطلب : طنــز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 28 مرداد 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻
اونایی که قلبشون با باتری کار میکنه نیان ادامه مطلب!
.
.
.
.
.
.
.


ادامه مطلب


نوع مطلب : طنــز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 28 مرداد 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻





نوع مطلب : طنــز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 28 مرداد 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻

 طریقه روانی کردن دخترا با دو حرکت :

 ازشون عکس بگیرید...

 عکس رو بهشون نشون ندید ! 






نوع مطلب : طنــز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 28 مرداد 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻
بابی پسر بسیار شری بود.

روز تولدش پیش مامانش رفت و گفت : مامان برا تولدم یه دوچرخه بخر.

مامانش گفت : به کارات فکر کن ببین لیاقت اینو داری که برات چرخ بخرم؟

بابی با نهایت پررویی گفت آره....

مامانش گفت : حالا که اینطوریه برو تو اتاقت یه نامه واسه خدا بنویس و ازش بخواه برات یک دوچرخه بفرسته.

بابی رفت تو اتاقش ......

نامه شماره یک : سلام خدا جون . اسم من بابیه من همیشه پسر خوبی بودم پس برام یه دوچرخه بخر.

یه کم با خودش فکر کرد و گفت نه این که دروغه به نتیجه ای نمیرسم.

نامه شماره دو : سلام خدا من بابی هستم . من همیشه سعی کردم پسر خوبی باشم پس برام یه دوچرخه بفرست.

دوباره باخودش گفت : نه اینم به جایی نمیرسه...

نامه شماره سه : خدا من بابیم من پسر بدیم ولی اگه چرخ برام بفرستی پسر خوبی میشم.

باز فکر کرد و گفت : نه سر خدا که نمیشه کلاه گذاشت .

بلند شد از تو اتاق رفت بیرون و به مامانش گفت : مامان اجازه میدی برم کلیسا؟

مامان هم خوشحال از اینکه نقشه اش گرفته گفت : آره عزیزم فقط زود برگرد خونه ....

بابی رفت تو کلیسا یکم دورو برش رو نگاه کرد . کسی نبود . سریع پرید و مجسمه مریم مقدس رو بر داشت و رفت به خونه ...

نامه شماره چهار : سلام خدا .

مامانت پیش من گروگانه اگه میخوایش یه دوچرخ برام بخر .......

امضاء  بابی!
.
.
.
.
.
.


ادامه مطلب


نوع مطلب : طنــز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 28 مرداد 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻
اونایی که عقلشون تو چشمشونه بدونن در این حدن نه بیشتر، بلکه شایدم کمتر!





نوع مطلب : طنــز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 28 مرداد 1392 :: نویسنده : ༺⋆Fake Messiah⋆༻
مـــلته خـــوش ذوووووووووق...





نوع مطلب : طنــز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ༺⋆Fake Messiah⋆༻
نظرسنجی
خواننده زن مورد علاقه شما کیه؟؟؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :